السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

631

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

مردم آن سرزمين اسلام را پذيرفتند و او تصميم گرفت در آنجا مسجدى بسازد ولى هربار كه ستون‌هاى مسجد ساخته مىشد بىدليل فرومىريخت . آن شخص نامه‌اى به عمر نوشت و از او كمك خواست . عمر از پاسخ درماند و از على عليه السّلام كمك خواست . آن حضرت در پاسخ فرمودند : آنجا پيامبرى به دست قومش كشته شده و پيكرش هنوز به خون تازه آغشته است . بايد آن جنازه را به‌جاى ديگرى ببريد تا بناى مسجد استوار گردد . در روايتى نيز آمده است كه امير مؤمنان در اين‌باره به عمر فرمود : آنجا پيامبرى از اصحاب اخدود نهفته در خاك است . ابن عباس گويد : خداوند به پيامبرى به نام جرجيس كه اهل روم بود و در فلسطين زندگى مىكرد فرمان داد كه به سوى پادشاه شام رود و او را به يگانه پرستى فرا خواند . هنگامىكه او پادشاه را به سوى خدا دعوت كرد پادشاه دستور داد كه با تيغه‌اى دندانه‌دار بر بدنش كوبيدند و پيكر خونيش را در ظرفى از سركه گذاشتند و پارچه‌اى زبر را بر زخم‌هاى او كشيدند و با آهنى گداخته بدنش را سوزاندند . ولى جرجيس به اذن خداوند زنده ماند . پادشاه با ديدن استوارى جرجيس ، دستور داد كه ميخ‌هايى را بر ران‌ها و زانوها وزير پاهاى جرجيس كوبيدند و ميخ‌هايى بزرگ را نيز بر سر جرجيس فرو كوبيدند ؛ آنچنان‌كه تكه‌هاى له‌شدهء مغزش بيرون ريخت . آنگاه سربى گداخته را در سوراخ‌هايى كه روى سرش ايجاد كرده بودند ريختند . در پايان نيز ستون‌هايى را كه هريك را هجده مرد تنومند جا به جا مىكردند روى او نهادند . شبانگاه فرشته‌اى نزد جرجيس آمد و به او بشارت داد كه خداوند تو را از فتنه ستم‌پيشگان رها خواهد ساخت ؛ شكيبايى پيشه ساز كه تو را چهار بار خواهند كشت ولى دوباره زنده خواهى شد . صبح فردا پادشاه با ديدن زنده بودن جرجيس ، همهء جادوگران را گرد آورد تا راهى براى كشتن او يابند .